تبليغاتX
کوچه باغ انار

زنی میرفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد.زن پرسید که چرا پس من می آیی؟ مرد گفت:بر تو عاشق

شده ام.

زن گفت:بر من چه عاشق شده ای! خواهر من  از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو.

مرد از آن جا برگشت و زنی بد صورت دید ، بسیار ناخوش گردید وباز نزد زن رفت و گفت : چرا درو غ گفتی؟ زن

گفت:

تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی؟

مرد شرمنده شد و رفت.

 

 

حکایت...

سلام.

خوبین؟

چی کارا میکنین؟

 من که بیشتر روزم به خواب میگذره.

به طور معمول تا ساعت ۱۲ ظهر خوابم...وقتی هم که بیدار میشم تا ساعت ۱:۳۰ رو تخت دراز میکشم تا اخر

با زنگ تلفن خواهرم با بی حوصلگی  از جام پا میشم تا برم ناهار بخورم.

خوب دیگه تلافی هر چی درس خوندن بودو کردم.

از همه مهم تر اتفاقی که تابستون شیرینمو به هم ریخت رفتن بهترین دوستم به مصر بود.

دوست خوبم امیدوارم هرجا هستی بهت خوش بگذره.

این ادرس وبشه خوشحال میشم با نظرای قشنگتون وبشو گل بارون کنین.

http://www.paiz86.blogfa.com

راستی ار همه مهم تر :

ولادت حضرت فاطمه (س) و همچنین روز مادر رو به مادر خوب و زحمت کشم که کلی زحمت کشید تا انقدر بزرگ شم

که روی برج میلادو کم کنم تبریک میگم.

الهی قربونت بشم مامانم. اینم گل سرخ نشانه ی عشق و دوستی تقدیم به مادرگلم. 

 تاکید میکنم فقط برای مادرایی که برای بچه هاشون خیلی زحمت میکشن (مثل مادر خودم و خیلی از بچه ها)

روز مادر رو تبریک میگم. 

همگیتونو دوست دارم

فعلا خداحافظ

 




لينك ثابت نوشته شده در چهاردهم تیر 1386ساعت 23:2 توسط .::طاهره::.


وقتی خدا بهت میگه "باشه" چیزی رو که میخوای بهت میده.

وقتی میگه "صبر کن" چیز بهتری بهت میده.

وقتی میگه "نه" داره بهترینو برات آماده میکنه.


سلام.

ببخشید دیر اومدم چون امتحان ها اجازه نمیداد.

اما خداروشکر امسال به خوبی و خوشی تموم شد.

چقدرم زود تموم شد انگار همین دیروز بود که تازه مدرسه ها باز شده بود...

امید وارم همگی تون امتحاناتونو خوب داده باشید.

دوستتون دارم....

فعلا خداحافظ.




لينك ثابت نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:26 توسط .::طاهره::.


 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟گفت: جايي كه ميري مردمي

داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت

عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه

بدوني برميگردي پيشم...




لينك ثابت نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:29 توسط .::طاهره::.



نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا

گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي

ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

LOVE 




لينك ثابت نوشته شده در ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:51 توسط .::طاهره::.


دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند

بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردند

و به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد.

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد

ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت :

امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .


آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند

به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري انجا بمانند .


و کنار برکه آب استراحت کنند

 ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد

 و در برکه افتاد نزديک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد

 بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت

 برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:

 امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .


دوستش با تعجب از او پرسيد:

 بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را

 روي شن هاي صحرا نوشتي

 ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟


ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد

 بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم

 تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند

 ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند

 بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا :


هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

 


سلام.

اون داستان بالا رو که میبینید من تو هر وبلاگی میرفتم داشت و از اون جایی که برای خودمم یکی

امیل کرده بود گداشتم.

شاید یک مدتی به دلیل درس و امتحان ها نتونم بیام.

ممنون از نظراتون.

دوستون دارم.




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:47 توسط .::طاهره::.


سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم

دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا

 خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را

هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .

 در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .

اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر

روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم

 دنيا را هم تغيير دهم .

   

سلام.

ببخشید که دیر اپ کردم ... چون مسافرت بودیم.

جای همتون خالی بود.

اول میخواستیم بلیط بگیریم بریم ایتالیا اما حتی یک بلیطم گیر نیومد برای همین با ماشین از

سوییس تا ونیز (که حدود ۶ ساعت راه بود) رفتیم.

جاتون خالی واقعا شهر قشنگی بود...مخصوصا وقتی خوش گدشت که با قایق چینی ها

کل شهر رو دور زدیم. 

بعد با ماشین به میلان رفتیم ... اون جا جای دیدنی زیادی جز کلیسا و محل خریدشون نداشت.

سر عید پاکم که شد انگار دیگه ادمی وجود نداشت .. نه تو خیابون نه مغازه...

خودمونیما اصلا پیتزاش تعریف نداشت.

دوستتون دارم.

ممنون از نظراتتون.

فعلا خداحافظ




لينك ثابت نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 21:56 توسط .::طاهره::.


سلام.

امروز می خواهم یکی از داستانای خودمو بذارم.

همیشه هروقت داستانی مینوشتم معلم سر کلاس کلی تشویقم میکرد و میگفت عالی نوشتی ..

اما وقتی این داستان رو براش خواندم فقط لبخند زد و گفت خوبه .حتی بچه ها هم فقط لبخند میزدند.

خلاصه متوجه شدم که زیاد خوب ننوشتم.حالا  داستانم رو مینویسم که نظر شما دوستان گرامی را هم

بدانم.

امیدوارم حوصله کنید و بخوانید.

از نظر های همگیتون خیلی ممنون.


"به نام خدا"

گل:

چشمانم را باز کردم.باز همان کویر خشک و برهوت!.نمی دانم چگونه هنوز زیبا و سبز مانده ام!؟

همیشه هرشب که بالبانی تشنه به خواب میروم...صبح با صورتی با طروات و شاداب از خواب بی دار

میشوم ..آیا کسی در شب ها که در خواب هستم به من آب می دهد؟؟ بازهم تشنگی به جانم افتاده

است. آخر در کویری به این خشکی وبین این همه بوته ی خار و کاکتوس جای گلی مثل من است؟!

مانند همیشه دست هایم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم:خدایا خواهش میکنم مرا از این بیابان نجات بده.

از دور سایه ی مردی را میبینم.گویی او هم مانند من تشنه است.با لبانی خشک شده و ترک برداشته ..

پاهایی که به سختی بر زمین کشیده می شد در کنار من به زمین افتاد.

با چشمانی بی امید و بی فروغ به من نگریست.لبخند کمرنگی زد و گفت:یک معجزه!در وسط این بیابان

گلی به این زیبایی روییده است..پس من هم میتوانم به راهم ادامه بدهم!

سعی کرد از جایش بلند شود اما باز به زمین افتاد.شب از راه رسید.اما باز مرد از جای تکان نخورد.

چشمانش به من دوخته شده بود و فقط لبخند میزد.نمی خواستم بخوابم و مرد را تنها بگذارم.

من امید او بودم و با خوابم امید را هم از او میگرفتم.

پس از گذشت زمان نه چندان طولانی حس کردم که در ریشه هایم آبی سرد و خنک دوانده شده است.

باز سرحال شدم.گویی رودی در زیر ریشه هایم به حرکت افتاده بود!.

حال میفهمیدم چگونه شب ها از آب سیراب میشدم.به مرد نگاه کردم.دیگر به مرگش چیزی نمانده بود.

ساقه ام را خم کردم و با سرم به زمین اشاره کردم.مرد نگاهی به من انداخت.اما هیچ حرکتی نکرد.

چندی گدشت...بالاخره از جایش بلند شد و با اندک توانی که در بدنش وجود داشت شروع به کندن زمین

کرد.هنگامی که به ریشه ام رسید برکه ی کوچکی را دید.سرش را بالا برد و از خدا تشکر کرد و شروع

به خوردن آب کرد.هنگامی که سیراب شد با سرحالی از جایش بلند شد..به من لبخند مهربانی زد ..واز

زمین با ریشه ام بلندم کرد.

ــ حال تو را می برم جایی که لیاقتش را داشته باشی.!

حال الان بین هزاران گل مانند خودم زندگی میکنم..در میان این گل ها دیگر جذابیتی ندارم.

اما ای کاش در همان بیابان برهوت می ماندم و امید رهگذرانی که نا امید از سفر میماندند میبودم.

کاش همان معجزه بودم.

                                                                                                                پایان.

 گل




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 2:20 توسط .::طاهره::.


سلام.....سلام....سلام. 

بالاخره سال ۱۳۸۶هم از راه رسید.

امید وارم سال جدید را با هزاران شادی و خوشی شروع کنید.

امسالم مثل سال های دیگر سریع گذشت و فقط یک گردو غبار خاطره به جا گذاشت.

ار نظر های همگی تون خیلی ممنون.

و در اخر یک ارزو....دوست عزيز اميدوارم در سال جديد پله هاي ترقي را يکي يکي طي بکشي .

منم در سال جدید دعا کنید.

فعلا خداحافظ.


وقتی کوچیک بودیم از آنچه انجام می داديم سرزنش نمی شديم و اشتباه هايمان
 
را به پای کودکی مان می گذاشتند. روزگاری که دوستی و محبت را تنها در
 
لبخندها می يافتيم و کدورت هايمان پس از چند ثانيه به لبخند های شيرين مبدل
 
می شد آن روزها فقط مهربانی را می شناختيم و غنچه های مهر و عاطفه بود
 
که همواره در قلبهای پاک و کوچکمان ريشه دوانده بود. روزگاری که با دورويی
 
حسادت و انتقام بيگانه بوديم و دلهايمان لبريز از يکرنگی و عطوفت بود. کينه می
 
ترسيد حتی برای لحظه ای ميهمان قلبهايمان بشود. اما افسوس افسوس که به
 
سرعت باد سپری شدند روزهای شيرين کودکی را می گويم روزهايی که با تمام
 
شيرينی و زيبايی و با تمام خاطرات جالب و فراموش نشدنی در غبار زمان محو
شدند .
کاش کوچیک  بودیم.
 



لينك ثابت نوشته شده در یکم فروردین 1386ساعت 13:55 توسط .::طاهره::.


نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم

كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره .

                     Image hosting by TinyPic 

خیلی ممنون از نظر های شما دوستان گرامی.

پیشاپیش عید را بهتون تبریک میگم.

                  Image hosting by TinyPic       


مثل لحظه ای که باد عطر روح بخش نو بهار را در میان

دشت می پراکند

                       

مثل لحظه ای که باغ در ترنم ترانه بهار غرق در شکوفه

می شود

 

روزگارتان بهار لحظه هایتان پر از شکوفه باد  ....

                                     

                                                     *سال نو مبارک*




لينك ثابت نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:39 توسط .::طاهره::.


سلام.

امروز به مناسبت تولد خواهرم آپ کردم.  

امیدوارم تا  ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

  سال دیگه زندگی کنه......

تولدت مبارک

    خواهر خوشگلم

راستی خیلی ممنون از نظر های همه تون....

.......................................................................................

روزی که متولد می شویم ، دنیا با تمام غمها و شادیهایش همچون

 جعبه ای سربسته به ما هدیه داده می شود. روبان را باز کنید و

 سرجعبه را بگشایید.این جعبه پر از عشق ، شادی، درد، اشک،

 و معجزه است. تمام اینها چشم روشنی انسان شدن ماست.اینها

 همان زندگی ست.

 




لينك ثابت نوشته شده در هفدهم اسفند 1385ساعت 13:32 توسط .::طاهره::.


سلام.

خیلی ممنون از همه ی دوستانی  که برام نظر دادند.

برای تشکر از شما دوستای عزیز این داستان را می گذارم که امید وارم

از خواندنش لذت ببرید.

                                         

وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت

ببریم برگ یه روزی تما م زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه ی شیره ی جونش رو

به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت کمک می کردند و

برگ زندگی شاهانه ای داشت.خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت دستش رو دراز می

کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد! یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه می کرد

و به نظرش چقدر آدمها پست و کوچیک بودن...همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید!درخت از برگ

خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست

سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به

برگ داده نمی شد!برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمی اومد! سعی کرد

بارش رو از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!برگ

پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد!ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم

جشن برگریزان!زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند! درخت ازشون بریده بود! حتی باد

اونها رو به هر طرف مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو می پوسوند! دیگه

هیچکس برگ رو دوست نداشت!برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند!ما آدمها هم راضی

هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم!اما می

دونیدبرگ چیکار می کنه؟!برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو فراموش کنه و

زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و

وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت!اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می

پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی وجود درخته و حالا باید

توی رگهای معشوقه های جوونش بره!برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت راضی

باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ

می گذری، بشنو: درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است....




لينك ثابت نوشته شده در سیزدهم اسفند 1385ساعت 1:1 توسط .::طاهره::.


زندگی مثل یه قاصدکه که اگه نگیریش خیلی ساده و راحت از تو می گذره و به فکر تو نیست که حسرت رفتنشو می خوری...




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم اسفند 1385ساعت 18:7 توسط .::طاهره::.



       از کسی که دوستش داری ساده دست نکش.

شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره

بی تفاوت عبور نکن .

چون شايد هيچ وقت ،

هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد!!




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم اسفند 1385ساعت 12:1 توسط .::طاهره::.


با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

يادته گفتی بهم :

تا شقايق هست زندگی بايد کرد

نيستی سهراب ببينی که شقايق هم مُرد

ديگه با چی..کسی رو دلخوش کرد

يادته گفتی بهم

اومدی سراغ من نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکی بردارد چينی نازک تنهايی تو

اومدم آهسته

نرم تر از پر قو

خسته از دوری راه     خسته و چشم براه

يادته گفتی بهم

عاشقی يعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی

چه تنهاست ماهی اگه دچار دريا بشه

آره  تنها باشه

يار غم ها باشه

يادته می گفتی

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ،می فروشم به شما تا به آواز  

شقايق که در آن زندانی است دل تنهائيمان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه

صاحب يک نفسه

نيست که تازگی بده ، اين دل تنهائی من

پس کجاست اون قفس شقايقت ، منو با خودت ببر با قايقت

راستی می گفتی

کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود

آره کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.

این نقاشی از اقای سهراب سپهری.


خیلی ممنون از سارا و زهرا خانوم که نظر دادن.

فعلا خداحافظ




لينك ثابت نوشته شده در دهم اسفند 1385ساعت 18:16 توسط .::طاهره::.


سلام.

خیلی ممنون از همه ی اون کسایی که به وبلاگ من سر زدن که با این کارشون منو امیدوار به ادامه ی این وبلاگ کردند.

                                         


به عشق گفتم تا تورو دارم تنها نیستم....

منو تنها گذاشت و رفت.

به وفا گفتم تا تو  رو دارم تنها نیستم...

منو تنها گذاشت و رفت.

اما وقتی به تنهایی گفتم تا تورو دارم تنها نیستم...

موند و همدم و مونسم شد.




لينك ثابت نوشته شده در نهم اسفند 1385ساعت 20:12 توسط .::طاهره::.